بي تو مهتاب شبي در بغل پنجره مُردم و خودم را به غم انگيز ترين درد سپردم تو که رفتي و رميدي و گذشتي و رسيدي من به جز حسرت و اندوه ولي سهم نبردم و دلــت بـود از ايـن هـجرت پــر درد خـبردار مـرگ بادم، که فريب تو و لبخند تو خوردم وعده کـردي که مـرا خسته و تنها نرهاني من ولي تا صدمين روز به ياد تـو شـمردم باز ميـگويم و ميـگويمت اي مـرغ مـهاجر بي تو مهتاب شبي در بغل پنجره مُردم...
ادامه مطلب