قدرت - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 19:46
  وقتي اسلحه دستت ميگيري       اول بايد ياد بگيري          كه           به كي شليك نكني
بحث - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 19:46
  الاغ گفت :   رنگ علف قرمز است!!!  گرگ گفت :   نه سبز است!!! باهم رفتند پيش سلطان جنگل(شير) و ماجراي اختلاف را گفتند.... شير گفت: گرگ را زنداني کنيد!!!  گرگ گفت :    اي سلطان، مگر علف سبز نيست... شير گفت: سبز است،    ولي دليل زنداني کردن تو ، بحث کردنت با "الاغ" است...
خداوندا... - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 10:36
 خداوندا تو را سپاس....         هر كه به من ميرسد، بوي قفس ميدهد...!         جز تو كه، بال و پر ميدهي و ميپراني مرا...                   سپاسگزارم فقط همين....
گفتي - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 9:23
گفتى نظر خطاست!!! تو دل ميبري رواست؟؟؟
مقصد پوشالي - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:39
 من هم مي‌توانستم مثل تو باشم:  مثل تو که رفتي در مسير زندگيت هرچه نشان ازمن بود پاک کردي ولي من ماندم  مثل تو که بي وزن شدي، همراه خيالت به هرسو پريدي ولي من ماندم  مثل تو که مرا با نام او صدا زدي ولي باز کنارت ماندم امروز ببين مقصد رسيدنت کجا بود که اين همه براي رفتن شتابان بودي.              رسيد...
قطار - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 9:39
  شنيده بودم يکي از راه هاي موجود براي خودکشي  اين بود که  ميتوانم روي يک ريل قطار ،                            دراز به دراز پهن شوم                                   چشمانم را ببندم       خاطرات تلخ و شيرينم را مرور کنم     و در خيالم آنهايي را که به مراسم خاکسپاري مي آيند، واکاوي کنم    از آمدن و ...
پدر بزرگ - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:11
  پدر بزرگم سواد درست و حسابي نداشت ...  هروقت مي خواست    به مادر بزرگم ابراز احساس کند ،                   فقط ميگفت :                  چه خبر حاج خانم ؟!   و من پس از سالها فهميدم ،   اين يعني   « دوستت دارم »
بي تو.... - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
  بي تو مهتاب شبي در بغل پنجره مُردم    و خودم را به غم انگيز ترين درد سپردم     تو که رفتي و رميدي و گذشتي و رسيدي       من به جز حسرت و اندوه ولي سهم نبردم         و دلــت بـود از ايـن هـجرت پــر درد خـبردار          مـرگ بادم، که فريب تو و لبخند تو خوردم        وعده کـردي که مـرا خسته و تنها نرها...
آري .... دريافتم - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
در هياهوي زندگي دريافتم ،چه بسيار دويدن‌ها که فقط پاهايم را از من گرفتدر حالي که گويي ايستاده بودم ...چه بسيار غصه‌ها که فقط باعث سپيدي موهايم شددر حالي که قصه‌اي کودکانه بيش نبود ...دريافتم ،کسي هست که اگر بخواهد "مي‌شود"و اگر نخواهد "نمي‌شود"به همين سادگي ...کاش نه مي‌دويدم و نه غصه مي‌خوردم
سرمستي - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
 آنان که به سر مستي ما طعنه زنانندبگذار بمانند به خماري که ز ما هيچ ندانند.
عروسک - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
خوش بہ حال ...عروسک آويزان...بہ آينه ماشين...کل پستي و بلندے ...زندگيش را ...فقط ميرقصد ..
ما ... ؛ نه ببخشيد من و تو - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
ما بدهکاريمنه ، بهتر است بگويم من و توخواستم جمله ام را با "ما" شروع کنم که يادم آمد من و تو "ما" نشديم ،اينگونه آغاز ميکنم من و تو بدهکاريم              به يکديگر               و به تمام دوستت دارم هاي نا گفته اي که پشت ديوار غرورمان ماندند                      آنها را بلعيديم                      ...
نگفتي... - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
حرف‌هاي ناگفته، بدترين دردهاست...تمام "دوستَت دارم" هايي که نگفتيم!تمام "بودنم به بودنت وصل است"ها!تمام "نباشي، نيستم" ها!تمام " نرو،بمان" هايي که دلمان پر ميکشيد بگوييم و نگفتيم!!همه اين کلمات و پيچ و خم‌هاي دردناکش،   گلويمان را خراشيد...    دلمان را سوزاند...     اما نگفتيم!!           نگفتيم و گ...
من زنده ام ....؟ - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 10:10
  گاهي در اتاقم   در همين نزديکي    به اطرافم که نگاه ميکنم   کاغذ هايي روي هم انباشته شده    تاريخ روي برگه ها ، همه مربوط سه يا چهار سال قبل هستند...    براي آن زماني که .....   نميدونم چرا...  حتي ذره اي گرد و غبار روي آنها نيست؛   شايد کسي هر روز آنها را مرور ميکند و بو ميکشد    شايد به جان کسي ...

برچسب‌های مرتبط

پدر بزرگ | پدربزرگ و مادربزرگ | پدربزرگ رفت | پدربزرگ عزیزم | پدربزرگم رفت | پدربزرگ شعر | پدر بزرگ رستم | پدربزرگ بد | پدربزرگ اردشیر بابکان | پدر بزرگم